یکتایکتا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

یکتاناز

دختر 18 ماهه من.....

یکسال از اومدن من به سر کار بعد از مرخصی زایمان میگذره و شما یه دختر بامزه و شیطون و با محبتی که هر روز بزرگتر و خانومتر و بانمک تر می شی یکسال من و شما هر روز صبح از خونه بیرون می رفتیم و من شما را خونه بابا جون می ذاشتم و به دانشگاه می رفتم هر روز صبح بابا لطف اله میومد دم ماشین و شما را به خونه می برد و ار شما مواظبت می کردند و ساعت ٢ بعد از ظهر تر و تمیز شاد و شنگول با شکم سیر تحویلت می گرفتم.  نمی دونم چطور باید زحماتشونو جبران کنم که اینقدر هوای ما را دارند امیدوارم خدا بهشون سلامتی و عمر با عزت بده و شما هم وقتی بزرگ شدی قدردان زحماتشون باشی   " خداوندا همه پدر مادرها را در پناه خودت نگه دار ب...
16 آذر 1392

خاطرات برفی

اولین برف امسال در روز چهارشنبه١٣/٩/١٣٩٢ توی شهر کوهستانی ما دماوند از آسمان خدا به روی زمین نشست به یاد اولین زمستان سه نفره توی پیست آبعلی با یکتا(١٣٩١)این عکسو میذارم   ...
16 آذر 1392

خاطرات ما

این روزها برای من به سرعت در حال گذره و شما هر روز بزرگ و بزرگتر می شی و رفتار و کارهایی که انجام میدی کاملتر و قشنگتر میشه: در کارهای خونه پابه پای من راه میری موقع گردگیری از من دستمال می گیری و خونه را گردگیری می کنی از جارو برقی برخلاف بعضی از بچه ها خوشت میاد و با دستای کوچولوت دسته جارو برقی را می گیری و خونه را جارو می کشی  تازگیها هر وقت حالشو داشته باشی هر کلمه ای که بهت بگم تکرار می کنی گاهی جملات کوتاه هم می گی مثلا: به حوله می گی لوله همه را ماما صدا می کنی حتی بابا را ماما صدا می کنی و وقتی خواسته ای داشته باشی خیلی بامزه پشت هم می گی ماما،ماما،ماما اگه بهت بگم بگو دایی عمو حامد عطیه همه را به زبون خودت تکرار میکن...
5 آبان 1392

روزت مبارک عزیز دلم

عزیزتر از جونم روز کودک مبارکت باشه دخترم     امروز روز جهانی کودکه و من از صبح می خواستم توی وبلاگت مطلب بزارم و این روز را به دوستای گلت تبریک بگم ولی از سر کار نتونستم البته مدتی نمی تونم از سر کار این کارو انجام بدم شاید اشکال از سیستمم باشه الان ساعت ٢٣.٣٨  شما تازه خوابیدی و من فرصت کردم یه سری به وبلاگ بعد از مدتها بزنم                                                 &nb...
18 مهر 1392

بعد از غیبت طولانی

بعد از روزها غیبت الان ساعت 15 دقیقه بامداد تصمیم گرفتم به وبلاگ دخترم سری بزنم آخه این روزها سر کار خیلی سرم شلوغ بود به خونه هم که میومدم شما تمام وقتمو می گیری خوشبختانه الان توی تعطیلات تابستانه هستم و الان شما و بابایی خوابیدین و من به خاطر درست کردن سحری بیدارم   آنقدر بامزه و شیرین تر شدی که نمیدونم کدوم شیرین کاریتو برات بنویسم ترجیح میدم لیست کنم: درآمدن دندون: دندون جلو پایین راست تاریخ:الان یادم نیست باید از روی آلبومت ببینم چون توی اتاقت خوابی و می ترسم بیدار بشی بعدا می نویسم(٢/٣/١٣٩٢) دندون نیش بالا چپ تاریخ:الان یادم نیست باید از روی آلبومت ببینم چون توی اتاقت خوابی و می ترسم بیدار بشی بعدا می ن...
9 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یکتاناز می باشد