کیک و کادوها
این هم عکس زیبا از کیک خوشگل یکتا ناز ...
ماست خوردن در شب تولد
با شیطونیهای دایی جون عطا یه کاسه ماست به شما داد و شما هم که عاشق ماست خوردنی با دستای کوچولوت افتادی به جون کاسه ماست تازه به بقیه هم تعارف می کردی قربون مهربونیهات عزیزم امیدوارم در کنار بزرگترها جشن تولد 150 سالگیتو برگزار کنیم ...
عزیز دل مامان و بابا تولدت مبارک
دختر عزیزم بالاخره روز تولد فرا رسید و شما 1 ساله شدی 1سال شیرین و زیبا را با نگرانیهای مادرانه پشت سر گذاشتیم و شما روز به روز شیرین تر و با مزه تر می شی روز پنج شنبه 1 شب زودتر برای شما تولد گرفتیم و بابابزرگ ومامان بزرگ بابایی مامان جونا و باباجونا و دایی ها و عمو ها و زن عمو و زن دایی به همراه آیه مهدی و مهراد اومدند خیلی خوش گذشت و شما شاد وسر حال بودی یه کیک خوشمزه و خوشگل که شکل عروسک کیتی بود برایت سفارش دادیم و جشن دندونیتو همون شب برگزار کردیم و روی سرت شکلات شباش کردیم به امید در آمدن همه دندونات و سالم موندنشون.
مامان بابا یکتا شب تولد فرشته کوچولومون
با جنب وجوش زیادی که شب تولدت داشتی نمی تونستیم یه عکس درست وحسابی ازت بگیریم همه باید برایت شکلک در می آوردند دست و جیغ و هورا می کشیدند تا یه عکس ازت بگیریم قربونت برم با اون لباس سفید عروست که متوجه بودی یه خبرایی هست و با اینکه از بعد از ظهر نخوابیده بودی ولی میزبان خوب و خوش اخلاقی بودی ...
اولین مروارید سفید
هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا بالاخره بعد از مدتها انتظار روز پنج شنبه 19/2/1392 مامان جون محبوب مهربون موقع غذا دادن به دخترم متوجه شد که قاشق به لثه یکتا خورده و صدا داد و اولین مروارید سفید دخترم از سمت چپ و پایین سرش را به زور از توی لثه بلند کرد و بیرون اومد وای که چقدر خوشحال شدم وقتی روز شنبه با گریه شما دندونتو دیدم آخه اصلا نمیذاری انگشتمو توی دهنت بذارم موقعی که ناراحت بودی از دندون درد همه می گفتند دیفن هیدرامین روی لثه هات بذارم ولی شما اصلا نمیذاری.دندون کوچولو خوش اومدی ...
اولین مسافرت به شمال و مریضی دخترم
مدتی بود که تصمیم داشتیم به شمال مسافرت کنیم توی ایام عید برای اینکه ناز دخترم اذیت نشه به خاطر شلوغی راه از رفتن منصرف شدیم تا اینکه به خاطر اینکه قبل از شروع امتحانات دانشگاه بابا حامد و امتحانات دانشگاه تصمیم گرفتیم به همراه مامان جون و بابا لطف اله یه هوایی بخوریم. شب جمعه خونه بابابزرگ بابایی دعوت شدیم و دایی عطا شون خواستند بیان خونه مامان جون و من وبابا حامد تصمیم گرفتیم صبح روز جمعه به اتفاق یکتایی به شمال بریم.خیلی خوش گذشت و شما با دیدن دریا ذوق زده شدی و دوست داشتی روی ماسه ها چهار دست وپا بری و کلی آب بازی کردی هوا خیلی گرم بود و شما راحت می تونستی آب بازی کنی سر راه در بابل جشنواره بهارنارنج بود و از شما ٢ تا عکس خو...






